شمارهٔ ۱۱۲۴
دل ز تن بردی و در جانی هنوزدردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینهام بشکافتیهمچنان در سینه پنهانی هنوز
مُلک دل کردی خراب از تیغِ کینواندر این ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفتهاینرخ بالا کن که ارزانی هنوز
خون کس یارب نگیرد دامنتگر چه در خون ناپشیمانی هنوز
جور کردی سالها چون کافرانبهر رحمت نامسلمانی هنوز
ما ز گریه چون نمک بگداختیمتو به خنده شکّرستانی هنوز
جان ز بند کالبد آزاد گشتدل به گیسوی تو زندانی هنوز
پیری و شاهدپرستی ناخوش استخسروا، تا کی پریشانی هنوز