شمارهٔ ۲۲
گنج عشق تو نهان شد در دل ویران مامی زند زان شعله دایم آتشی در جان ما
ای طبیب از ما گذر، درمان درد ما مجویتا کند جانان ما از لطف خود درمان ما
یوسف عهد خودی تو، ای صنم با این جمالمی رسد شاهی ترا بر دلبران، سلطان ما
دی خرامان در چمن ناگه گذشتی لاله گفتنیست مثل آن صنوبر در همه بستان ما
از تب و تاب غم هجران چو ما را دل بسوختخود نگفتی این گذر چونست در هجران ما
چشم ما می گوید از سوز غمت شب تا به روزهیچ رحمی نایدت بر دیده گریان ما
می کنم شادی که گفتا غمزه ات از ناز دوشخسروا، نزدیک آن شو تا شوی قربان ما