شمارهٔ ۹۱۸
لبالب آر قدح کز گلو فرود آیدمگر که از دلم این آرزو فرود آید
مگوی تو به که آید فرود می ز سرممباد کز سر من این سبو فرود آید
ز می چه توبه که گر ذوق آن کند معلومفرشته چون مگس آنجا به بو فرود آید
به بند مردنم امروز، ساقیا، بگذارکه باده از سر آن ماهر و فرود آید
به زهد تخته ورد و دعای من باشدسفال خم که خط می برو فرود آید
ز بهر بردن دلهای خلق سیل بلاستهر آن عرق که ز روی نکو فرود آید
بدین صفت که همی خون خوریم بر در توترا چگونه می اندر گلو فرود آید؟
خوش آن زمان که به یاد تو هر شبم تا روزز دیده خون جگر سو به سو فرود آید؟
نقاب واکن و لبهای عاشقان دربندمگر که خسرو ازین گفتگو فرود آید