گنج

شمارهٔ ۹۴۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمبود۹ بیت
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بودنظاره تو بلا شد که آن زمانم بود
به جان تو که فرو نامدی شبی از دلدمی چه باشد، اگر از تو دل گرانم بود
زبان حدیث تو می گفت دوش و دل می سوخترسید کار به جان و سخن همانم بود
خیال وی رسنم بسته در گلو می گشتهنوز دل به سوی زلف تو کشانم بود
بکش مرا و ز سر زنده کن به خویش آخربه جان کالبدی چند زنده دانم بود
در آن جهان من و عشقت گذاشتم به درتتن خراب که همراه این جهانم بود
جدا شدی ز فراق تو بند بندم، لیکز جرعه های تو پیوند استخوانم بود
به بندگی غمت جان فروختم مخریدکه داغهای کهن گرد گرد جانم بود
به نازگویی، خسرو صبور باش به عشقچرا نباشم، جانا، اگر توانم بود