شمارهٔ ۹۴۵
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردنسیم آن به تن رفته باز جان آورد
هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهندکه نزد دلشدگان بوی دلستان آورد
خبر ز چین سر زلف مشکبوی تو دادصبا چو از دل گم گشته ام نشان آورد
اگر نه جان عزیزی، چرا دمی بی تو؟به کام دل نفسی برنمی توان آورد
دلم ز لطف تو رمزی به گوش تو می گفتز شوق اشک چم آب در دهان آورد
هزار بوسه لبم زد ز شوق بر دهنمازان که نام دهان تو بر دهان آورد
به شست هجر تو بر جان بیقرارم زدهر آن خدنگ که ایام در کمان آورد
کسی به قربت تو دست یافت چون خسروکه روی سوی تو و پشت بر جهان آورد