شمارهٔ ۹۴۶
خطاب طلعت تو نامه زمین کردندفرشتگان همه بر رویت آفرین کردند
به زیر هر خم مویی برای کشتن خلقهزار فتنه چو دزدان شب کمین کردند
از انگهی که برآمد خط تو گرد عذاربسا کسان که چو خط خانه کاغذین کردند
به ناتوانی چشم تو خواست قربانیخوشم که طره و زلفت مرا گزین کردند
بتان که دست نمودند خلق را در خونبه عهد تو همه دست اندر آستین کردند
ز خاک مهرگیا رست، خود کجا به درت؟کسان ز دانه دل تخم در زمین کردند
اگر فرشته شود بسته چون مگس نه عجبازان لبی که چو جلاب انگبین کردند
ز من سؤالی کنی، گر چه مست و مدهوشیز چشمهات که تاراج عقل و دین کردند
زنند طعنه که رسوا چرا شدی، خسرو؟مرا قضا و قدر، چون کنم، چنین کردند