شمارهٔ ۱۸۵۱
گر تو رنج من مسکین گدا بشناسیجور از حد نبری، حد جفا بشناسی
من جز از تو نشناسم به حق خدمت توتو نه آنی که حق خدمت ما بشناسی
تو که از کبر و منی می نشناسی خود رامن مسکین گدا را کجا بشناسی
ز فراقت ز ضعیفی همه خلقم بشناختور تو بینی نه همانا که مرا بشناسی
بسته موی توام، ور به تنم در نگریموی در موی کنی فرق و مرا بشناسی
برده ای صد دل و زنهار که نیکو داریکه دلم زان همه دلها، صنما، بشناسی
از درون سوختگی دارد و از بیرون داغاین نشان بهر همان است که تا بشناسی
چون درون جگرم جای گرفتی زنهارچون بریزی نمکی از لب و جا بشناسی