گنج

شمارهٔ ۱۸۵۰

بختم از خواب در آمد چو تو با من خفتینه در آغوش که در دیده روشن خفتی
هر دمی گردی و در دیده ناخفته دوستدوستانه ز پی کوری دشمن خفتی
یاد داری که شبی هر دو به بستان بودیممن به خار و خس و تو در گل و گلشن خفتی
این چه عید است که خسرو ز تو قدری دریافتکه تو با او همه شب دست به گردن خفتی