شمارهٔ ۱۸۸۵
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازیچه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی
به تیغ بازی مژگان مریز خون مراکه نیست ریختن خون عاشقان بازی
شب آمدی و نگفتم به کس، ولی چه کنم؟که بوی زلف به همسایه کرد غمازی
حدیث حسن کسی را به عهد تو نرسدترا رسد که، نگارا، به حسن ممتازی
از آن شده ست لگدکوب بلبلان سر سروکه پیش قامت تو می کند سرافرازی
چو جان به پای تو انداختم، خیال بگفتکه من از آن توام تا تو دل نیندازی
رضا به کشتن خود داد خسروت که ز لببه زنده کردن او چون مسیح پردازی