گنج

شمارهٔ ۸۶۰

دل می بری به رفتن و هر کو چنان رودمردم زمین ز دیده کند تا بدان رود
هنگام باز رفتن تو مردن من استناچار مردنی بود آن دم که جان رود
هر خامشی که روی تو بیند فغان کندهر گه که پیر سوی تو آید، جوان رود
من منت جفای تو بر جان نهم، از آنکشمشیر دوستان همه بر نیکوان رود
کوشم که نام تو نبرم، لیک چون کنم؟چون هر چه در دل است مرا بر زبان رود
آسان مگیر آه و دم سرد عاشقانای دل، مباد بر تو که باد خزان رود
فریاد خواسته ست، بگوییش، ای رقیبتا چند گه ز دیده مردم نهان رود
ای مه، کجا رسی به رکاب نگار منگیرم که خود عنان تو بر آسمان رود
ما را نه بخت یار و نه یار آشنا، دریغاین عمر بی بدل که همه رایگان رود
خسرو، اگر بتان به قصاصش روان کنندخوشدل چنان رود که کسی میهمان رود