گنج

شمارهٔ ۸۶۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ونرود۹ بیت
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رودیکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود
زنهار دل بریم ز سودای عشق، از آنکدیوی ست اینکه نه به دعا و فسون رود
بی درد گویدم که چرا شام تا سحرگریه ز چشم تو زنهایت فزون رود
دردی ست در دلم که بود حق به دست مناز چشم من گر از به دل آب خون رود
بادا فداش دیده و دل آن زمان که اودل دزدد و ز دیده عاشق برون رود
بستی دلم به زلف و همی رانیش ز پیشبیچاره پای بسته به زنجیر چون رود؟
نظاره تو هست کشنده تر از فراقجانی که مانده بود ز هجران کنون رود
جان زیر پای تو به هوس می دهم، مگریکبار پای تا هوس از دل برون رود
خسرو، چو لاف عشق زدی، از بلا مترسزینسان بر اهل عشق بسی آزمون رود