شمارهٔ ۱۹۰۲
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟
اگر چنین که تویی نیم شب روی بر بامتبارک الله تا بر سر قمر چه کنی؟
یکی کرشمه ابروت بهر فتنه بس استبه گرد روی ز مو این همه حشر چه کنی؟
خدای از پی دل بردن آفرید تراتو موی بهر چه بافی و سر به بر چه کنی؟
چو هر چه کردم امانم نبود از دستتکنون ز دیده بخواهم کشید هر چه کنی
نعوذبالله امید وفا ز پس از تومن استوار ندارم ترا، اگر چه کنی
کمر همی طلبی تا به کشتنم بندیترا که نیست میانی، بگو کمر چه کنی؟
ز رنج خسرو گفتی همیشه بر حذرمکنون که کار دل از دست شد، حذر چه کنی؟