شمارهٔ ۹۸۳
دیده با تو چو هم نظر گرددناوک فتنه را سپر گردد
هر که از درد عشق بی خبر استچون ترا دید با خبر گردد
زلف روزی که بر رخت گذردسایه از چاشت بیشتر گردد
تا خیالت درون خانه بودصبر می کن، برون در گردد
کیمیایی ست آتش عشقتکه ازان روی بنده زر گردد
قصه من دراز شد ز غمتور بگویم، درازتر گردد
می خورم غم به یادت، اما زهرکی به یاد شکرشکر گردد
من ز برگشتن تو می میرمزان نمیرم که عمر برگردد
خسرو از کاهش تو شد نی خشکبوسه ای ده که نیشکر گردد