گنج

شمارهٔ ۱۶۴۲

ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کنبه عنایتی که دانی گذری به سوی من کن
منم و دلی و دردی ز غمت چو ناتوانانبه زکوة تندرستی نظری به سوی من کن
همه بوی عود نبود که به رغبتش بسوزیدل سوخته ست، قدری نظری به بوی من کن
اگرست رسم خوبان که به مو نهند دلهادل خود بیار و جایش به تن چو موی من کن
به دو زلف طوق دارت، نه یکی که صد به هر خموگرت هزار باشد، همه در گلوی من کن
تن خاکیم لبالب همه پر ز خونست از تولب خویش را تو ساقی، ز سر سبوی من کن
نگران مشو ز خسرو که بد است حالش آخرنفسی بیا و بنشین، بد من نکوی من کن