شمارهٔ ۹۵۰
جوان و پیر که در بند مال و فرزندندنه عاقلند که طفلان ناخردمند
جماعتی که بگریند بهر عیش و منالیقین بدان تو که بر خویشتن همی خندند
خوش آن کسان که برفتند پاک چون خورشیدکه سایه ای به سر این جهان نیفگندند
به خانه ای که ره جان نمی توان بستنچه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانندکه هر نهال که شاندند باز برکندند
جمال طلعت همصحبتان غنیمت دانکه می روند نه زانسان که باز پیوندند
بقا که نیست درو حاصلی، همه هیچ استچو بنگری همه مردم به هیچ خرسندند
بساز توشه ز بهر مسافران وجودکه میهمان عزیزند و روزکی چندند
اگر تو آدمیی، در کسان به طنز مبینکه بهتر از من و تو بنده خداوندند
ترا به از عمل خیر نیست فرزندیکه دشمنند ترا زادگان نه فرزندند
مجوی دنیا، اگر اهل همتی، خسروکه از همای به مردار میل نپسندند