شمارهٔ ۱۷۶۹
به باغ سایه ابرست و آب در سایهازین سبب من و جانان و خواب در سایه
به سایه خفته بدم دی که یارم آمد و گفتچه خفته ای که رسید آفتاب در سایه
فروغ روی تو تیزست، زلف بر لب نوشز آفتاب نهد آن شراب در سایه
مه منی و دل از روی تو به خط زان رفتکه سوخته رود از ماهتاب در سایه
کنون چو باد بیاید پیش از صبحبه گلشنی که درو باشد آب در سایه
به بانگ چنگ مگر ساقیم کند بیدارچو خفته باشم مست و خراب در سایه
به بوستان منم امروز مجلسی و گلیروانه کرده میی چون گلاب در سایه
در آفتاب همین ساقی است از رخ خویشدگر صراحی و نقل و شراب در سایه
هوای گرم و تو نازک، برون مرو، جانابنوش با من میهای ناب در سایه