شمارهٔ ۱۲۳۰
رسته بودم مه من چندگه از زاری دلاز نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل
تو همی آیی و صد غارت جان از هر سودر چنین فتنه کجا صبر کند یاری دل؟
هر کسی با دل آزاد ازین شهر گذشتمن گرفتار بماندم به گرفتاری دل
دل گنه کرد که عاشق شد و نزد خوباننشود عفو همه عمر گنه کاری دل
وقتی افگن نظری جانب من، ای خورشیدکه سیه روی بماندم ز شب تاری دل
وقت آن است که دستی دهی، ای دوست، به لطفکه فرو رفتم در گل ز گرانباری دل
عشقت افگند میان من و دل بیزاریبر رخ از خون نگر، اینک خط بیزاری دل
می شود زلف تو ز آسیب نسیمی درهمبس که بیتاب شد از زحمت بسیاری دل
عشق گویند که کار دل بیدار بودبهره ام خواب اجل بود ز بیداری دل
پند گویا، هم ازین گونه خرابم بگذارکه نمی آید ازین خسرو معماری دل