گنج

شمارهٔ ۱۲۵۷

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانمبه بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم
مرا تا داده ای رخصت که گه گه می گذر در رهچنانم کشتی از شادی که ره رفتن نمی دانم
میسر نیست کز زلف تو سوی خود کشم موییاگر چه روزگاری شد که در دنباله آنم
مسلمان نیستم، گر نیست زلفت کافر مطلقکه کافر می کند آن را که می گوید مسلمانم
مرا با آنکه نگذارند گرد کوی تو گشتنهمی خواهم که خود را بر سر کویت بگردانم
بسی کوشم که پای خود کشم در گوشه عزلتولی مطلق نمی دارد غمت دست از گریبانم
چو من با دیدن رویت بدینسانم که می بینیمبادا ساعتی کز دیدن رویت جدا مانم
به هر جایی که بنشینم ز عنوان وفای تونخواهم نامه ای تا از جگر خوانی نیفشانم
چو خو کردم در آب دیده از دریا نیندیشمچو مرغابی شدم، اکنون چه باک از موج طوفانم!
تو مست ناز اگر آگه نه ای از روزگار منز خسرو پرس کت وا گوید از حال پریشانم