گنج

شمارهٔ ۸۱۶

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ادباشد۱۱ بیت
من دلبری ندیدم کش زین نهاد باشدزین فتنه ها دلم را بسیار یاد باشد
بگذشت دی به شادی و امروز نامرادیآری نه کارها را دایم مراد باشد
نزلی دگر طلب کن، ای دل، ز کویش ایرادر شهر عشقبازان غم خانه زاد باشد
آید به عشق پیدا مردی که غازیان رامیدان تیغ بازی میدان داد باشد
ای دوست، چند سوزی کاخر چرا خوری غم؟آن کیست کو نخواهد پیوسته شاد باشد؟
گر تو خوشی به خونم، من خویش را بسوزمجایی که آب نبود، روزی که باد باشد
گفتی که پیش هر کس چندین مگیر نامماین زار مانده دل را کی ایستاد باشد
تعلیم نیست حاجت غم را به سینه خستندر استخوان شکستن گرگ اوستاد باشد
ترسم به نامرادی جان در دهم به عشقتگر پیش تو بمیرم آن هم مراد باشد
چون شاهد است ساقی، یکسو نهیم توبهدر کوی بت پرستان تقوی فساد باشد
بسم الله آنچه خواهی، فرمای، خسرو اینکفرمان دوستان را بر جان مفاد باشد