شمارهٔ ۵۱۱
گر چشم من از صورت تو دور نباشددور از تو دلم خسته و رنجور نباشد
مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاهسوزنده کسی بر من مهجور نباشد
آن دیده چه آید که به روی تو نیاید؟آن چشم چه بیند که در او نور نباشد؟
صد رنگ برانگیخت ز خون دل خسرونقش تو که در خامه شاپور نباشد