شمارهٔ ۱۰۵۱
گل آمد و ز دوست صبایی نمیرسدز باغ وصل مهرگیایی نمیرسد
هنگام برگ ریز حیاتم شد و هنوززان نوبهار حسن صبایی نمیرسد
ما با سموم بادیه هجر هم خوشیمگر زان شکوفه بوی وفایی نمیرسد
من چون زیم که هیچ شبی نیست کاین طرفزان غمزه کاروان بلایی نمیرسد
سلطان به خواب ناز چه آگه ز خلق، چوندر گوش او فغان گدایی نمیرسد
در گنج غیب نقد تمنا بسیست، لیکما را به چرخ دست دعایی نمیرسد
درد ترا حیات ابد باد در دلمکان هم دواست، گرچه دوایی نمیرسد
کوشم که سر نهم به درت، لیک چون کنممردم به جهد خویش به جایی نمیرسد
گر خسروا، به وصل سزا نیستی، مرنجملک سران به بیسر و پایی نمیرسد