شمارهٔ ۱۰۵۸
از خط او نسخه سبزه به صحرا ببردآب ریاحین سبز هم به تماشا ببرد
برد خط و زلف او جان و دل عاشقانزان رمقی مانده بود، سبزه به صحرا ببرد
در بن خاری بدم جای گرفته چو گلباد هوایش مرا آمد و از جا ببرد
تا تو خرامان چو کبک دی به چمن در شدیکبک برون شد ز باغ، جان به تگ پا ببرد
بوالعجبی بین کزو چشم تو با چون منیدل به سکونت بداد، جان به مدارا ببرد
خسرو بی سنگ را بود سکونی ز عمربرگ فراقت بتاخت، جمله به یغما ببرد