شمارهٔ ۱۳۵۴
پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنمور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم
به تماشای رخ چون گل تو می آیمور بگویی، به چمن پیش تماشا نکنم
آنچه بر من لب تو می کند، ای جان، من نیزمی تتوانم که کنم بر لبت، اما نکنم
تا بگویم که فلان در دل من دارد جایخویشتن را به دل هیچ کسی جا نکنم
تو همه خون کنی از غمزه و من آه کنمپس بگویی «مکن » ای شوخ، مکن تا نکنم
دوش گفتی که وفایی بکنم، ترسم، ازآنکناگهان در دلت آید که «کنم یا نکنم »
بوسه ای چند بگفتی که ترا خواهم دادگر به خسرو ندهی، بیش تقاضا نکنم