شمارهٔ ۴۳۵
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشدکه دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد
لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان آیدکنارت آن زمان گیرم که عمرم در میان باشد
تو خود کی بر سرم آیی و این دولت دهد دستمنثار خاک پایت را کمینه تحفه جان باشد
بیفشان جرعه ای، ساقی، که آیی بر سرم روزیکه خشت قالبم خاک سر کوی مغان باشد
خیال قد و رویش را درون دیده جا کردمکه جای سرو و گل آن به که در آب روان باشد
ز حال زار بیماران و زلف شام شبگیرشکسی داند که چون خسرو ضعیف و ناتوان باشد