گنج

شمارهٔ ۱۶۲۰

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ون۱۱ بیت
صبح دمید و روز شد، شمع به گوشه نه کنونشمع چه، آفتاب هم، چون تو نشسته ای درون
ساقی حسن خود تو شو، ساقی خون خویش منتو ز پیاله باده خور، من ز دل کباب خون
گریه چشم من نگر،سوز ندارد آبجوناله زار من شنو،درد ندارد ارغنون
از تو که شمع سینه ای سوخته گشت جان منجان به چسان برون کشم تا تو روی زدل برون
فتوی بت پرستیم داد رخ تو،چون کنمچون به شریعت غمت مفتی عقل شد برون
طره مشک سای تو ظل معطر الصبانرگس نیم مست تو باب مهیج الجنون
لاله ستان عاشقان بهر رخ تو خون دلنوشد و بر همین دهد دیدن روی لاله گون
من زوجود بی خبر خیل خیال در نظربهر به خواب در کشم، تشنگیم شود فزون
تیشه تیز عشق را تاب کی آرد آدمی؟گر چه ستون سنگ هست،ورچه که هست بیستون
ساغر آرزوی من، وه که چگونه پر شود؟چرخ چنین که میدهد دور به کاسه نگون
جهد حسود، خسروا، در طلب مراد دلرام کسی نمی شود بخت به حیله و فسون