شمارهٔ ۱۲۷۹
سفر کردند یاران جان ما همبسی بیگانگان و آشنا هم
ز ما یک بار برکندند دل راز صحبت خیمه مهر و وفا هم
چه تاب رنج راه آن نازنین راکه راهش در دل و در دیده جا هم
برابر رفت در یک تاش جانمدلم در بند آن زلف دو تا هم
دو بوسی یادگاری داد ما رادو می می داد پیش از دیده با هم
طفیل آهوی صحرا چه بودیکه در فتراک خود بستی مرا هم
جدایت می کند از جان من عشقجدایی بند بند من جدا هم
فلک را کور بادا دیده مهرکه نارد دوستان را دیده با هم
اگر آن سو روی از خسرو، ای بادببوسی، باد پای یار ما هم