گنج

شمارهٔ ۹۶

من ز بهرت دوست دارم جان عشق‌اندیش راکز سگان داغ او کردم دل درویش را
وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ستیاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را
عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور داردور کن از سر، ز هم عقل خیال اندیش را
جان فدای دوست کن، کم زان زن هندو نه‌ایکز وفای شوی در آتش بسوزد خویش را
درد گنج راحت است، ار مرده یابی طبع راداغ عین مرهم است، ار پخته بینی ریش را
من دل و دیده نخواهم داشتن باری دریغتیر تا باقی بود ترکان کافر کیش را
خسروا، گر انگبین می خواهی از شکر لباناول اندر کام شیرین کن زبان خویش را