شمارهٔ ۱۴۹۳
گر من به کمند تو گرفتار نباشمافتاده درین سایه دیوار نباشم
آخر ز تو چیزی ست درین سینه، وگرنهچندین به سر کوی تو بیدار نباشم
زنجیر گشایم، ببرد زلف تو، گر مننوبرده آن غمزه خونخوار نباشم
خونها خورم و شکر تو گویم که ازین مییک لحظه ز اقبال تو هشیار نباشم
خوش وقت دلی که بود آزاد که باریمن می نتوانم که گرفتار نباشم
چون خاص خیالت شدم، ای جان و خرد، دورآن به که کنون پهلوی اغیار نباشم
گویند که «خسرو مگری » وای که چندینبیرون نتراود، اگر افگار نباشم