شمارهٔ ۱۴۹۴
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشمکم زان که فتاده به سر کوی تو باشم
کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و این دردیک روز مگر راتبه خوی تو باشم
هر صبح به قبله همه خلق و من بدکیشافتاده در اندیشه ابروی تو باشم
روز از هوس قد تو گشتم به چمنهاشب نیز در اندیشه گیسوی تو باشم
خورشید برآید، خبرم نبود و مه نیزبس گر دل پر خون به غم روی تو باشم
بنواز به یک ناوکم، ای ترک، که باریمن نیز طفیلی خور آهوی تو باشم
آن دم که تو در کشتن من دست برآریخلقی همه سوی من و من سوی تو باشم
نآیم به در از منت دشنام تو هرگزبا آن که همه عمر دعاگوی تو باشم
این است بهار دل خسرو که چو غنچهصد پاره جگر از هوس روی تو باشم