گنج

شمارهٔ ۱۲۷۱

عاشق شدم و محرم این کار ندارمفریاد که غم دارم و غمخوار ندارم
آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدموان بخت که پرسش کندم یار ندارم
بسیار شدم عاشق و دیوانه از این پیشآن صبر که هر بار بد این بار ندارم
یک سینه پر از قصه هجر است، ولیکناز تنگدلی طاقت گفتار ندارم
چون راز برون نفتدم از پرده که هر چندگویند مرا گریه نگهدار، ندارم
این کوری چشمم غم نادیدن یارستورنه غم این چشم گهر بار ندارم
گویند که بیدار مدار این شب غم رااندازه من نیست که بیدار ندارم
دارم غم دیدار تو بسیار نه اندکلیکن غم خود اندک و بسیار ندارم
جانا، چو دل خسته به سودای تو دارماو داند و سودای تو، من کار ندارم
خونریز شگرف است لبت، سهل نگیرممهمان عزیز است غمت، خوار ندارم
دارم هوس زیستنی نیز، ولیکنپروانه آن لعل شکربار ندارم
مرگم ز تو دور افگند، اندیشه ام اینستاندیشه از این جان گرفتار ندارم
خون شد دل خسرو ز نگه داشتن رازچون هیچ کسی محرم اسرار ندارم