گنج

شمارهٔ ۱۸۹۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۹ بیت
دلم که لاف زدی از کمال دانایینگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیستبه جان تو که به جان آمدم ز تنهایی
در انتظار نسیمی ز تو به راه صباگذشت عمر گرامی به باد پیمایی
اگر چه عرصه عالم پر است از خوبانبیا که از همه عالم مرا تو می نایی
چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بسکه استان خود از خون من بیالایی
چو گل فشانی بر دوستان خود کم از آنکمرا طفیل همه سنگسار فرمایی
دلم که رفت، نیاورد یاد هم چیزیاز آن مسافر آواره گرد هر جایی
درید جامه عمر و نماند آن مقدارکه زیر پا بکشم دامن شکیبایی
به بند باز نیامد چو خسرو از خوبانرهاش کن که بمیرد کنون به رسوایی