گنج

شمارهٔ ۱۸۹۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: امی۹ بیت
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامیکه کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی
ز شرم سر به گریبان فرو برد غنچهاگر به باغ روی، کان چنان گل اندامی
چو ذره زیر و زبر می شوند مشتاقاندر آن زمان که چو خورشید بر سر بامی
اگر تویی به سرانجام بد ز من خرسندکدام حال مرا به ز بد سرانجامی؟
به سینه می گذری هر دمی و می سوزیکه آتشی تو، به خاشاک در نیارامی
نگشت سیر ز طوفان آتش شوقتدلم که بود گوارانش دوزخ آشامی
کسی که لاف زد از سوز عشق شمع وشاناگر کم است ز پروانه ای، زهی خامی
چرا کشد ز گریبان عشق سر آن کونکرده پاره یکی پیرهن به بدنامی
بباز بهر هوس جان به کام دل، خسروکه هست مر همه را مردنی به ناکامی