شمارهٔ ۲۹۶
تا دیده در جمال تو دیدن گرفته استخونابه ها ز چشم چکیدن گرفته است
مهر و مه است در نظرم کم ز ذره ایتا خاک آب دیده کشیدن گرفته است
چون کرده ایم نسبت گل با جمال اودل هم ز شوق جامه دریدن گرفته است
کی پند واعظم بنشیند به گوش دلگوشم که خواری تو شنیدن گرفته است
در جان هزار گونه جراحت پدید شدلب را به قهر ما چو گزیدن گرفته است
دل را هوای شربت و آب زلال نیستدر عاشقی چو زهر چشیدن گرفته است
تا گفته ای که جانب خسرو همی روماشکش ز دیده پیش دویدن گرفته است