گنج

شمارهٔ ۱۲۲۰

دل رفت ز تن بیرون دلدار همان در دلافتاد سخن در جان گفتار همان در دل
گفتم بکنم یادش ماند که بماند جانشد کیسه همه خالی طرار همان در دل
یک شهر پر از خوبان ده باغ پر از گلهاصد جای نهم دیده، دلدار همان در دل
قربان شومی بهرش کافزون شودی عمرشبا جان خود این خواهم، با یار همان در دل
نی بگسلم از مویش کز شرم مسلمانیتن را به نماز آرم، زنار همان در دل
در کعبه و بتخانه هر جا که رود خسرودل باد ز تو بدخو، دیدار همان در دل