شمارهٔ ۱۹۱۱
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواریدرست شد که نداری سر وفاداری
به هر جفا که توان کرد کار من کردیخدای تو به دهادت ازین جفاکاری
تویی چو آینه و صد هزار رو در تستولی چه سود که یک رو نگه نمی داری؟
رخ تو احسن تقویم، چون شوی طالعستارگان فلک در حیات نشماری
ببست گویی آب حیات را زنگاردر آن زمان که بپوشی قبای زنگاری
ز رشک چشم تو نرگس که خاستی به چمننمی تواند برخاستن ز بیماری
چنان شدم که به جایم نیاری، ار بینیهنوز شرط تعهد به جا نمی آری
حدیث بشنو، از آزار مردمان برخیزکه هیچ چیز نخیزد ز مردم آزاری
مرا که باد هوایت بر آسمان برده ستبگیر دست، به شرطی که باز نگذاری
ز زنده داری شبهای من ترا چه خبر؟شبی به خواب ندیدی چو روی بیداری
مریز خون دو چشم عزیز خسرو، ازآنکنریخت خون عزیزان کسی بدین خواری