گنج

شمارهٔ ۱۴۷۸

ای وجود تو دیده جانمجسم پیدا و جان پنهانم
بس که سوی تو می دوم به خیالسوی خود باز ره نمی دانم
گه کرشمه کنی و گاهی نازمن بدین گونه زیست نتوانم
مهرت از جان من برون نرودجان من، گر برون رود جانم
تا ترا دیدم و ندادم جانوالله از زیستن پشیمانم
پندم، ای دوست، می نهفتم، از آنکتو ز شهری، من از بیابانم
این چنین با خیال یارب منخسروم یا خیال جانانم؟