شمارهٔ ۱۴۷۹
سحرگه که بیدار گردیده بودمصبوحی دو سه باده نوشیده بودم
شدم بامدادان بدانسان که دل راکنم خوش که محمود ژولیده بودم
بتم ناگه آمد به پیش و ز دستمفرو ریخت هر گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتممن این روز را پیش از این دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالمکه داند که من بر که خندیده بودم
مرنج ار در آویختم با تو، جاناکه دیوانه و مست و شوریده بودم
نگارا، چه خوش آشناها که کردیهر آبی که از دیده باریده بودم
مرا فتنه بودی، وزان چشم بودیترا بنده بودم، وزین دیده بودم
ز غمهای خسرو شدم آزمودهکه من عشق بازیت ورزیده بودم