شمارهٔ ۱۳۶۶
می گذشتی و به سویت نگران می دیدمزار میمُردم و در رفتن جان میدیدم
همچو دزدی که به کالای کسان می نگردجان به کف کرده در آن روی نهان می دیدم
از دل گمشده سر رشته همی جستم بازگه به فتراک و گهی سوی عنان می دیدم
پرسش حال دل از طره او زهره نبودگر چه از خون ته هر موی نشان می دیدم
او ز محرومی بخت بد من می خندیدمن طمع بسته در آن شکل و دهان می دیدم
عاشقم، گر چه شود کشته غمی نیست، چه باکگاه گاهی ست به جان گذران می دیدم
او شد از دیده من غایب و من هم زان سوجان کنان می شدم و دیده کنان می دیدم
ای خوش آن شب که به یاد رخ تو می خفتمدر دلم بودی و در خواب همان می دیدم
هم ز اول اجل خویش همی دانستمکه دل و دیده به سویت نگران می دیدم
مردن خویش ز تو بود گمان خسرو راشد یقین اینک هر آنچه بدگمان می دیدم