شمارهٔ ۱۴۹۱
عاشق شدم، با یار بدعهد وغا کردمزان شوخ جفا دیدم، هر چند وفا کردم
یارب، چه شد آن پر فن، دل را که ستد از منمن هوش که را دادم، من صبر کجا کردم؟
مطرب غزلی تر زد، درد کهنم نو شدمعذور بدم، جانا، گر جامه قبا کردم
یک چند ز هر سودا باز آمده بود این دلناگاه ترا دیدم، بر خویش بلا کردم
دی روی نکویت را اندک ترکی دیدملیک از پی چشم بد بسیار دعا کردم
گفتم که «مگر چندی ایمن زیم از غمها»دل دور نشد از تو، هر چند جدا کردم
بر هر صنمی رفتم، در هر پسری دیدمننشست کسی در دل چندانش که جا کردم
تا بار دگر خسرو دل بر پسران ننهددر کشمکش عشقت نیکوش سزا کردم