شمارهٔ ۹۰۱
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبودبه گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود
چنان به زور وداعش ز دیده سیل آمدکه همرهان مرا همره رحیل نبود
گمان مبر که شود گل به سعی کس آتشکه از جلیل بدان لطف، از خلیل نبود
به قتلگاه شهیدان عشق بگذشتمیکی به غمزه ترکان چو من قتیل نبود
بسی به مژده وصل تو دیده سیم فشاندولیک روز وصالش به جز قلیل نبود
مگر ز شرم لب لعل یار شد بی آبوگرنه مردم چشمم چنین بخیل نبود
به تشنگان صداع خمار برگوییدکه دوش باده ما کم ز سلسبیل نبود
حدیث لذت خرما ز ما مپرس که هیچبغیر خار نصیبم از آن نخیل نبود
مدام خسرو از آن جام می نهد در پیشکه هیچ آینه جز جام می صقیل نبود