شمارهٔ ۹۰۰
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبوددلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود
زدند راه دلم آهوان بی انصافکه از هزار خدنگش یکی به کیش نبود
به صد هزار دلش عاشقان خریدارندبهای یوسف اگر هفده قلب بیش نبود
دل او فگند مرا در چه زنخدانشوگرنه چشم من خون گرفته پیش نبود
نبود امشب سوزنده مرا جز تپدل ار چه بود، ولیکن به دست خویش نبود
نمک به ریش من، ای پارسا، مزن از پندبه شکر آنکه دلت هیچگاه ریش نبود
خوش است عشق به گفتن، ولی چه دانی دردترا که بود لبی و نمک به ریش نبود
چو وصل می طلبی خسرو، از بلا مگریزکه در جهان عسلی بی گزند نیش نبود