شمارهٔ ۹۰۲
نماز شام که آن مه مرا جمال نمودز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود
ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشتکه شب گذشت به پیش و مرا خیال نمود
ندانمش ز کجا پرسش دلم می کرددوید گریه خونین ز چشم و حال نمود
دلم ببرد، گرفتم که دزد دل بنمابه ناز خنده دزدیده کرد و خال نمود
ز حال گم شدگان درش خبر جستمبه خاک ره خس و خاشاک پایمال نمود
رقیب گفت که یاد تو می کند گه گاهمرا ز بخت بد خویشتن محال نمود
ترا به خواب تنعم چه آگهی زان شب؟که در فراق تو خاطر هزار سال نمود
نوید تیغ سیاست ز چون تو سلطانیسعادتی ست که درویش راجمال نمود
نظاره تو زد آتش به جان خسرو، از آنکز دور تشنه تفتیده را زلال نمود