گنج

شمارهٔ ۱۸۱۷

نی کار کسی ست عشقبازیکو دل ننهد به جانگدازی
عشقی که نه جان دهند در ویبازی باشد، نه عشقبازی
می آیی و می چکد ز تو نازکز سر تا پای جمله نازی
تن غرقه خونست، سجده بپذیرکاین جامه نمی شود نمازی
محمودوشان عشق را کشتحسنت به کرمشه ایازی
زلفت که حدیث او درازستآموخت شب مرا درازی
از غمزه تو کجا رهد دلاین کافر و آن کشنده غازی
بر یاد تو می زیم، ولی جانتا کی ماند به چاره سازی
خسرو چو نهاده سر به تسلیمباری بکش، ار نمی نوازی