گنج

شمارهٔ ۱۸۱۸

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: انی۹ بیت
ای برده دلم به دلستانیهم جان منی و هم جهانی
جان می رودم برون و غم نیستغم زانست که در میان جانی
دود از دل عاشقان برآردحسن تو ز آتش جوانی
از سوز غم تو برنخیزمبا آنکه بر آتشم نشانی
بگشای دهان خویش تا دستشوییم ز آب زندگانی
هر شب منم و خیال زلفتشبهای دراز و پاسبانی
من خواهم داد جان به عشقتهر چند تو قدر آن ندانی
از دوستی تو ناتوانمای دوست، ببر اگر توانی
خسرو که بمرد، زنده گرددگر دم دهدش مسیح ثانی