شمارهٔ ۱۶۶۶
روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نوچشم من بهر تماشا گلستانی یافت نو
تا لب او در ته هر موی خط جان نمودبنده زان لب در ته هر موی جانی یافت نو
بود ناپیدا دهانش تیز دیدم بوسه جاشدر لب از دندانی نشانی شد دهانی یافت نو
ماه من زلف سیه بر خط سبزت سر نهادطوطی شکر خورت هندوستانی یافت نو
دی کمر بستی و در وی بسته شد مویی ز جعدنی میان بودی تهی گاهت میانی یافت نو
قامت تو کز ضعیفی بسته در مویت نماندبر سر هر تار مویی خانمانی یافت نو
بس که نونو داستانت فتنه شد بر هر زبانهر زبان از قصه من داستانی یافت نو
بس که سودم روی زرد خویش بر خاک درتباد هردم ز آستانت زعفرانی یافت نو