گنج

شمارهٔ ۱۷۷۶

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: انهای۹ بیت
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نه‌ایجورت نمی‌گیرم گنه، کز نیک و بد دانا نه‌ای
هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی بار آوردزیباییت جان می‌برد، یا آفتی، زیبا نه‌ای
رخسار جان‌پرور ترا، شکلی ز جان خوش‌تر ترابیهوده هرکس مر ترا جان می‌نخواند تا نه‌ای
آشوب عقل گمرهی بر نیکوان شاهنشهینی نی که خورشید و مهی، پروین نه‌ای، جوزا نه‌ای
سروی چنین یا سوسنی یا از گل تر خرمنییعنی تو پهلوی منی، یارب تویی این یا نه‌ای
رویی چو گل شسته به خوی و آلوده لب‌ها را به میدل‌ها به گردت پی به پی می‌بینمت، تنها نه‌ای
بد عهدی و نامهربان، گه دل دهی گاهی زبانمن با توام باری به جان، گر تو ز دل با ما نه‌ای
شوخی مکن زین‌ها مگو کِت نیست با ما آرزومن بنده‌ام آنجا که تو، لیکن تویی کاینجا نه‌ای
دیشب کشیدم از کمین زنجیر زلف عنبرینچشم تو گفت از خشم و کین خسرو مگر دیوانه‌ای