گنج

شمارهٔ ۱۷۷۵

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ارهای۷ بیت
فریاد کاندر شهر ما خون می‌کند عیاره‌ایشوخی‌کشی غارتگری مردم‌کشی خونخواره‌ای
او می‌رود جولان‌زنان بر پشت زین وز هر طرفنظارگی در روی او حیران و خوش نظاره‌ای
من چون توانم دیدنش آخر به چشم مردمانکز چشم خود در غیرتم بر آنچنان رخساره‌ای
دارد لب شیرین او کاری ز دندان کسیکان هست جان پاره‌ام یا هست از جان پاره‌ای
امشب خیال از صبر من می‌کرد پرسش‌گونه‌ایگفتم «چه پرسی حال او، سرگشته آواره‌ای»
از چیست، ای شاخ جوان، بر ما فروناید سرت؟آخر چه کم گردد ز تو، گر برخورد بیچاره‌ای
در دیده خسرو نگر ز اشک و خیال روی توماهیت در هر گوشه‌ای بر هر مژه سیاره‌ای