شمارهٔ ۸۳۸
آن دل که دایمش سر بستان و باغ بودگویی همیشه سوخته درد و داغ بود
هر خانه دوش داشت چراغی و جان منمی سوخت و به خانه من این چراغ بود
من بی خبر فتاده در آن کوی مرده وارنالیدنم صدایی غلیواژ و زاغ بود
روزی نشد که جلوه طاووس بنگرداین دیده را که روزی زاغ و کلاغ بود
دل در چمن شدی و ز بوی تو شد خراببلبل که بویها ز گلشن در دماغ بود
رفتم به سوی باغ و به یادت گریستمبر هر گلی، وگرنه کرا یاد باغ بود
شب گفت، می رسم، چو بگفتم، به خنده گفتخسرو برین حدیث منه دل که لاغ بود