شمارهٔ ۱۳۳۵
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنمآرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم
قامتم از غم دو تا کردی، ز آه من بترسکاسمان دوزد خدنگی کز کمان بیرون کنم
گر چه در خون منی، گر تیر بر جانم زنیتیر تو بیرون نیارم کرد، جان بیرون کنم
سرو من یک ره به گلزار آی تا در پیش توسرو اگر چه نارون باشد، روان بیرون کنم
نرگس بیمار تو رنج خود ار بر من نهدتندرستی را به شمشیر از جهان بیرون کنم
دوش می گفتی و چشمم در خیالت در نبستگر چنین باشد، مگر از خانه شان بیرون کنم
گر نه در پیش تو ماه و آسمان گردن نهدماه را گردن نگیرم، زاسمان بیرون کنم
مهر تو گر نیست خسرو را به مغز استخوانمغز او از نوک غمزه ات زاستخوان بیرون کنم