گنج

شمارهٔ ۱۱۱۶

ز من چو دل ربودی رفت جان نیزکه در دل داشت شوقت این و آن نیز
ز یاقوت لبت ما را طمعهاستکز او زنده ست جان و هم روان نیز
رقیبت را مده دشنام ازان لبکه دل را سخت می آید، روان نیز
سر پا بوس تو تنها نه دل راستکه مشتاق است جان ناتوان نیز
دلی بودم، شد آن پابند زلفتنمی یابم ازو نام و نشان نیز
تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز
غمت، خسرو چه گوید آشکاراکه نتوان گفت راز تو نهان نیز